۱. تعطیلات بین دو ترم را خیلی بد زندگی کردم. پر از خمودگی... پر از سکون و سکوت ... پر از هر چه که نمی پسندم!

حال خیلی بدی داشتم. نوشتن کمکی نمیکرد به من که چیزی ننوشتم ... حالا اما بهترم ...


۲. تمام امروز... از صبح، یک لایه اشک روی چشم هایم بود. بی آنکه سر ریز شود. گاهی لایه اش ضخیم،گاهی نازک ... به هر حال بود!



۳. تیتراژ آخر نفس را دوست دارم. نشد شبی که سحر نکردم مگر که آتش در جان گیرد ... 


۴. امروز سر کلاس زبان گفتم که دوست ندارم تهران زندگی کنم... مدتی ست که دارم به این موضوع فکر میکنم. شاید در آینده به شهر دیگری بروم... شهر کوچکِ نه چندان شلوغی!

منبع اصلی مطلب : ما وقع
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : Reporting holidays